|
کودکانه خداوندا، خداوندا !!! قرارم باش و یارم باش ... جهان تاریکی محض است !!! میترسم ، کنارم باش ...
|
[ دوشنبه دوازدهم تیر 1391 ] [ 13:24 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
زینگ زینگ زینگ طه :سلام بفرمایید اژانس .... مامان : یه ماشین میخواستم طه : برا کجا مامان : در فروشگاه(طه میگه در نه درب فروشگاه ) طه : اومد خدمتتون این بازی بین من پسرم که این روزها مشغولیم بازم خدا را برای داشته هام شکر ، شکر خوب من عزیزم تو آرام جانم هستی [ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 21:51 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
راز چشمهای تو
که در چشم من گره می خورد دنیاییست پشت آن چشمهای قشنگت و گلهای زیبای روح لطیفی را که کاشته شده اند از جنس بلور نشانم می دهند که به تمنای دستان من نشسته اند تا پاک کنم خلسه ی تنهایی درونت را و در چکاچک باران عشقم سبزه زاری شود زندگی ما راز چشمهایت چشمهای قشنگت مرا نگه میدارد تا بگویم سلام پسرم نازنینم همیشه کنارت هستم [ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 ] [ 11:19 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
با طه نشسته بودیم بهم میگی دیگه با پسرا میرم من باید با پسرا برم اخه من دخترم اره ، من پسرم منم یاد شعری افتادم بهت میگم پسرا موشن مث خرگوشن دخترا شیرن طه باصدای بلند میگه نه پسرا شیرن الان من شیرم بهت میگم تو کجا شیری میگی بخدا شیرم و بهم میگی به شوهرت اینجوری میگی مادر اغوشت گرمترین جای برای زیستن روزت مبارک باد.(کادو طه بهم داد قاشق رنگیه) ![]()
[ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 15:13 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
سلام به روی ماهت امروز خواستم زودتر از همیشه بیدار شم تا بتونم به موقع صبحونت رو بدم این ساعت بیچاره از ساعت 8 زنگ خورد تا 9 بلاخره بیدار شدم و طه هم بلند شد هرکاری کردم که بیای نیومدی میگی سرده و میرفتی زیر پتو که اون موقع دایی هم اومد وصبحونه رو باهم خوردید رفتم بیرون داشتم عطسه میکردم که اومدی میگی مامان ترشی نخور قرص رو بخور اووووو من غش رفتم بااین حس مسئولیتت الهی مامان فدای اون همه احساس قشنگت بره اومده میگه مامان این رو بنویس سخنان گهر بار محمدطه : قاسم رفته همدان رفته دادگاه رفته نظام ارتش بابا رفته سر کار بعد دوچرخه یکی رو درست کرده(خودش) بعد سبدش رو درست کرد ماشینش رو میخواد درست کنه میخواد کیک بخره بعد جشن تولد بگیره دایی مغازه پسر خاله هم خوابه مامانم رفته مغازه خودمون ، نوشته خودتون رو برا تولد اماده کنید خاله نه اقاجون یه توپ بخره گوشی نو نو نوکیا ابی بخره
![]() [ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 11:9 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
سلام به پسر مامان محمد طه که فعلاخوابی ،امروز سر به سرت میذاشتم میگفتم تو دختر مامانی توهم عصبانی که من پسرم و از بابات میپرسی من پسرم؟ اونم میگه اره بهم میگی مگه ندیدی شلوار کردی پوشیدم بعد ازت میپرسم از کجا فهمیدی میگی خوب فوتبال بازی میکنم ماشین بازی میکنم سوار دوچرخه میشم ولی خدایشش صبح که خواب بودی مث دخترناز به چشمم اومدی ![]() [ یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 ] [ 18:4 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |