|
کودکانه خداوندا، خداوندا !!! قرارم باش و یارم باش ... جهان تاریکی محض است !!! میترسم ، کنارم باش ...
|
هر وقت شک می کنم ؛ مادر عزیزتر از جانم روزت مبارک
[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 20:0 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
دیروز عصر رفتیم نشستیم تو حیاط زیر انداز رو انداختیم خاله هم چایی گذاشت و کلی خوش گذروندیم واز سرما زیر پتو رفته بودیم اقا طه هم همش بازی گوشی می کرد و نمی ذاشت یه لحظه راحت بشینیم همش مامانی جیغ میزدی و می پریدی بالا پایین البته بگم رو شکم ما می پریدی یه دفع ااین ور یه دفعه اونور و به مامان می گفتی ادامه مطلب [ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 17:40 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 20:37 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
سه سال ویک ماه گذشت................. چقدر زود بزرگ شدی چقدر زود اقا شدی انگار همین دیروز بود . عزیز مامان ساده میگویم که با تمام وجود دوستت دارم ، دوستت دارم اینم بنویسم که الان با خاله داری برنامه کودک میبینی واز خاله داری سوال میکنی و میگی که من نی نیم [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:51 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
سلام . ظهرت درخشان تر از خورشید ! یه خبر خوش ؟! اینکه بابایی رفته تهران مدرک فوقش رو بگیره و قرار به یاری خدا هفته اینده به مسافرت چند روزه البته بگم بخاطر شیرینی فارغ تحصیلیش بریم من ومحمد طه این روز رو از صمیم قلب و پر از احساس بهت تبریگ میگیم دوست داریم چه دعایی کنمت بهتر از این که خدا پنجره ی باز اتاقت باشد. ![]() [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:7 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:48 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
همسایه مون خروس داره دیگه اونقد سر وقت بی وقت قوقولی
قو میکنه که صدای طه هم بلند شده همسایه رو بندازیم
اشغالی تا خفه شه بیدارمون کردفقط برا صبح خوبه تا نذاره زیاد بخوابیم [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:27 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
خاطرات این چند روز که مهمون داشتیم و کلی سرمون گرم بود محمدطه هم که اونقد خوشحال شده بود در پوست خود نمی گنجید و میگفت که من الان خیلی خوشحالم و عشقش قاسم ملقب به (مامان قاسم ) که اومد پیشش دیگه نور الله نور شده بود صبح تا شب قاسم و رضا (پسر خالش ) رو گرفته بود واسه نوکری که باهاش بازی کنن و هر کاری دلش می خواست اونا مجبور بودن براش انجام بدن بیچاره ها از کت وکول افتاده بودن ما خودمونم دلمون براشون می سوخت سمیه هم که سر سفره ناهار 2پشقاب بزرگ سالاد کشیده بود و طه حواسش جمع بود که کی چی می خوره یهو برگشت به سمیه گفت چه خبرته؟! چقد میریزی و همه کلی به حرف محمدطه خندیدن خلاصه اینکه کارمون شده بود سفره انداختن وجمع کردن که موقع شام وقتی می خواستیم سفره بندازیم طه برگشت گفت : بازم می خواید سفره بندازید . بیچاره محمدطه هم خسته شده بود مامان محمدطه هم که صبح تا شب مشغول پخت و پز بود و چایی که دیگه اندازه نداشت حتی وقت یه دیقه استراحت هم نداشت که بشینه با مهموناش دردو دل کنه خلاصه این چند روز خیلی خوش گذشت . هر چند وقت نکردیم پیش هم بشینیم اخه همش مشغول خوردن و شستن و اخرش هم اونقد خسته می شدیم که از خستگی زیادمی خوابیدیم مثه خرس قطبی و تا صبح بیدار نمی شدیم ولی خیلی خوش گذشت تا باشه از این تعطیلات [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:39 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:22 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
سلام مهربون پسر دنیا وبرا خودت کلی بازی کردی وسرگرم شدی خلاصه اینکه وقت نکردم به وبت برسم عزیزم عاشقتم بقول خاله زهرا بوس به وجودت [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:20 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
مرو که کوچه برای پرت خطر دارد مرو که رد شدن امروز دردسر دارد مگر نگفت خداوند خلقتت حتّی برای صورت تو برگ گل ضرر دارد ؟ گمان نمی کنم این مرد بی حیا اینجا بدون حادثه دست از سر تو بردارد ز روی پوشیه زد... تازه این چنین شده ای که چشم هات فقط دید مختصر دارد ... بزرگ بانوی این شهر باورت می شد ز روی خاک کوچه حسن گوشواره بر دارد؟ میان کوچه بدون رمق ، بدون فدک نشسته فاطمه ... یعنی علی خبر دارد ؟ [ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 8:33 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
سلام یه روز هم رفته بودیم براش از صحرا تره اوردیم اونم میگه خاله رفته صحرا علف اورده تا من بخورم سیر بشم بابایی هم به ماموریت رفته و براش یه عروسک محمدطه هم صبح به مادرش گفت : بریم توپم رو از خونه امیر بیاریم بابایی می خواد بیاد زشته الان که دارم این رو می نویسم تو این مدت هم که من پیشش نبودم واسه همین چند روز که از من جدا نمی شه و بهش میگن خاله [ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 21:42 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
گاهی باید مسموم شویم؛ تا به حقیقت نصیحت مادر برسیم که ؛ «نباید از دوره گردهـا چیزی گرفـت» ... [ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 8:0 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
این چند روز هوا خیلی گرم بود. انگار تابستون شده! طه هم که عادت کرده تا از خواب بیدار میشه بره تو حیاط یا به مادر یا بابایی گیر میده و اونا رو تو اون افتاب گرم میکشونه بیرون صورتش هم بس که تو افتاب میره سوخته وسیاه شده تازه ظهر اصرار میکنه که بریم پارک مادر هم باهاش میره تادو ساعت بعد بر میگردن اونم با کلی اصرار به طه که بریم خونه بعد ظهر هم بعد استراحت میره تو کوچه دوچرخه بازی میکنه [ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 22:30 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک عاقبت در یک شب از شبهای دور کودک من پا به دنیا می نهد آن زمان بر من خدای مهربان نام شورانگیز مادر می دهد
سه سال کنار هم زیستن ، با هم بودن ، لذت بخشترین روزای زندگیمه . محمد طه عزیزم من عاشقتم ، تو شدی تمام دار و ندار زندگیم ، تو شدی همدم تمام روز و شبام ، تو شدی بودنم . عاشقتم عشق کوچولوی من . احساس می کنم غرق در زیبا ترین لحظه های زندگیم وقتی بهم لبخند می زنی ، تو بهترین و زیباترین و دوست داشتنی ترین پسر دنیایی برای مامانت . تولد سه سالگیت مبارک نفسم [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 23:40 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
سلام بر تو ای زهرای مرضیه و درود خدا بر روزها و ایام کبود ... امشب تولد طاهاست تولد فرزند خودت ای بانو ... خداوندا به حق بانوی من خانواده ام ، مادرم ، مریم و ... را از تمام بلاها و سختی ها برهان و بهروز گردان امشب تولد طاها جای مریم هم خالی است همیشه می گفت ؛ خاله قربونت بشه پسرم تولدت مبارک ... امرور عصر با هر ترفندی بود 3 تایی با مادر مش محترمت بردیمت دکتر سرماخوردی پسرم خانم دکتر می خواست ته گلوت رو نگاه کنه که با حوصله گفتی بزار آدامسم رو درارم و خیلی با مزه بود این کارت ای زیبای من با هوش و وروجک بابا ... راه افتادیم به سمت فروشگاه گفتم چی میخوای برات بگیرم گفتی تو فقط بیا راه بیا هی چی نمی خوام بابا فدات بشه عزیزم با این حرف زدنت آخه هر وقت بیرون می ریم باید یکی بشه نوکرت و همش بغلت کنه و تو هم حرف بابارو به خودم پس دادی وای خدای من از دست این وروجک ... خلاصه 4 تایی رسیدیم فروشگاه و رفتم شیرینی کشمشی برات خریدم . . . حالا هم خونه ایم و کنار هم شام خوشمزه مامانی رو که ماهی پلو بود خوردیم بازم میگم تولدت مبارک از خداوند بحق بانوی زهرای مرضیه می خوام که عاقبت بخیر باشی پسرم [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 23:8 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
عزیز دلم امسال و بعد از اون رفتیم برات کیک شیرینی وقتی که رسیدیم همه تزيين مادر خاله میترا وخاله زهرا هم غذا رو اماده کرده بودن واینکه خیلی خوش گذشت پسر گلم عزیز مامان دوست دارم
برچسبها: جشن تولد, محمدطه [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 16:3 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
امسال عید خونه اقا جون بودیم وکلی خوش گذشت اینم سفره هفت سین که خاله مریم چیده
[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 18:10 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
امروز سفره هفت سین رو چیدیم بخاطر اینکه فردا دیگه می خوایم واسه عید نوروز خونه اقاجون بریم محمدطه هم همش گیر میده به سفره هفت سین مخصوصا به تخم مرغی که باباش رنگش کرده وهی جابجا شون میکنه وتموم سیب ها رو گازمیزد ومیخندید
[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 19:50 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
[ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 11:10 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
آرزو دارم نوروزی که پیش رو دارید
همسر مهربانم ومحمد طه بهتر از جانم عیدتان مبارک دنیا را برایتان شادِ شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا، آرزومندم ... [ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 9:24 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
محمد طه تو رختخواب با چشم بسته با دستش دنبال چیزی می گرده . لباسم رو که میگیره و میگه عژیژم بیا پیشم من پر می شم از یه حس عالی وبسیار زیبا که طه بهم میده
[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 15:1 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
و ...خوش به حال خودم که خونه تکونی نکردم. ...!!!امروز دو روزه که از خونه اقا جون اومدیم وهنوز خونه تکونی نکردم فقط دکور خونم رو عوض کردم اخه از محیط شلوغ بدم میاد واینکه طه عزیزم راحتر با ماشینش بازی کنه و همه از دکورم خوششون اومد و دلواپسم وبیشتر وقتم هم سرگرم بازی با طه ام که یه ساعت میره رو تاب و پایین نمیاد هولم بده واونقده زبون میریزه تا فکر پایین اومدنش رو نکنم
[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 17:47 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
که خاله اشتباه گفت اقا دزده که محمدطه پرید تو حرفش و گفت اقا دزده نه اقا گرگه خلاصه قصه تموم شد و خاله تو فکر بود افرین [ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 20:35 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
طه میگه مامانی، مامانی بیا برات علف اوردم و میاره میزاره دهنم و میگه شگ خلاصه بس که اذیتمون کرد
و اخرش نتیجه گرفتیم که دیگه برا طه خاطره تعریف نکنیم [ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 20:44 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
خدایا عزیزانم را برایم حفظ فرما تا در سرایت بتوانم بیش از این به انها محبت نمایم ای بار تعالی تو را به خاطر این همه نعمت زیبا که در خانواده ام جاری ساخته ایی شکر میکنم از همسرم ؛ فرزندم ؛ مریم و مادرم و ... تمام کسانی که تا به حال سنگ صبور سختی هایم بوده اند و در بدترین شرایط با من بوده اند ممنونم ای والا ترین والا از تو می خواهم والاترین خوبی را در حق این عزیزانم سمیرا محمد طه مریم . . . الهی آمین [ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 23:8 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
سلام بر آنانی که خالق شرایط اند نه زاده شرایط ... همسر عزیزم روزت مبارک
[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 16:29 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
آری ، خنده های تـــو [ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 15:59 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
بار پاپاپا ،که عوض میشه من کیم :مگی که ناراحت شدم پاندا : رو که میدید فکر می کرد باید بلند بشه و کارای اونو انجام بده وبه اوج شیطونی رسیده بود من کیم : اوسا ممد من کیم : نونالدو سفید فوتبال بازی می
کنم جدیدا هم لوک خوش شانس رو میبینه و یه تفنگی دستش می گیره میگه من کیم سوباسا و نمی تونیم اسمش رو صدا بزنیم میگه نه من سوباسام خاله کیه : ایشی مامان : تارا
بابایی : کاکارو، هزار بار می پرسه من کیم تو کی بابا مامان کیه در این اوضاع ماهم از فرصت استفاده کردیم وبه اسم سوباسا که همه چی می خوره تو هم بخور بهش میدیم و کلی کارها رو راحت تر کرده پشت تلفن هم که اقاجون محمد طه صدا میزنه میگه نه من محمد نیشتم اسمم سوباساست من سوباسام فوتبال بازی می کنم یه شب هم که خاله از دستش پشقاب افتاد [ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 20:34 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 12:32 ] [ مامان سمیرا ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |