تبليغاتX
کودکانه

کودکانه
خداوندا، خداوندا !!! قرارم باش و یارم باش ... جهان تاریکی محض است !!! می‌ترسم ، کنارم باش ...

هر وقت شک می کنم ؛

به عشق ،

     به خنده ،

          به مهر ،

               به گرما ،

                     حتی به خاک ...!

هر وقت گم می کنم ؛

راهم را ،

      آسمان را ،

           حتی خودم را ؛

                   به مادرم نگاه می کنم ...


مادر عزیزتر از جانم روزت مبارک

[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 20:0 ] [ مامان سمیرا ] [ ]

دیروز عصر رفتیم نشستیم تو حیاط زیر انداز رو انداختیم خاله هم چایی گذاشت و کلی خوش گذروندیم واز سرما زیر پتو رفته بودیم

اقا طه هم همش بازی گوشی می کرد و نمی ذاشت یه لحظه راحت بشینیم همش مامانی جیغ میزدی و می پریدی بالا پایین البته بگم رو شکم ما می پریدی یه دفع ااین ور یه دفعه اونور و به مامان می گفتی


ادامه مطلب
[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 17:40 ] [ مامان سمیرا ] [ ]
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااا


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 20:37 ] [ مامان سمیرا ] [ ]

سه سال ویک ماه گذشت.................

چقدر زود بزرگ شدی چقدر زود اقا شدی انگار همین دیروز بود .

حالا دیگه ماشالله قد کشیدی شیطون شدی و همش دنبال بازی و یا دیدن برنامه کودکی

خیلی دوست دارم مخصوصا با این کارایی که می کنی احساس می کنم چقدر خوشبختم که تو رو دارم

 خندم می گیره از این کارا و حرفای  با نمکت و
شیطنت هات که میگی  مامان اگه مونا بیاد اینجا هولش میدم پایین.

  وقتی خسته ای صدام میزنی که مامانیییییییییی خوابم میاد.

خلاصه بگم  که چقدر عزیز شدی واز دیدنت و بوسیدنت سیر نمیشم . فدای بوس کردنت مامان که الان قشنگیش رو احساس میکنم .بوسسسسسسسسسسبه قلبت

راستی امروز با بابا رفتید پارک اونم با موتور که بابایی قولش رو بهت داده بود.

عزیز مامان ساده میگویم که با تمام وجود  دوستت دارم ، دوستت دارم

اینم بنویسم که الان با خاله داری برنامه کودک میبینی واز خاله داری سوال میکنی و میگی که من نی نیم

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:51 ] [ مامان سمیرا ] [ ]
سلام . ظهرت درخشان تر از خورشید !

یه خبر خوش ؟! اینکه بابایی رفته تهران مدرک فوقش رو بگیره و قرار به یاری خدا هفته اینده به

مسافرت چند روزه البته بگم بخاطر شیرینی فارغ تحصیلیش بریم

من ومحمد طه این روز  رو از صمیم قلب و پر از احساس بهت تبریگ میگیم

دوست داریم
چه دعایی کنمت بهتر از این که
خدا پنجره ی باز اتاقت باشد.
[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:7 ] [ مامان سمیرا ] [ ]

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:48 ] [ مامان سمیرا ] [ ]

همسایه مون خروس داره تا میرم که طه رو بخوابونم  صداش از خواب بیدارت میکنه

دیگه اونقد سر وقت بی وقت قوقولی قو میکنه که صدای طه هم بلند شده ومیگه عجب گرفتاریم بریم خروس

همسایه رو بندازیم اشغالی تا خفه شه و دیگه گو گو لی گو گو نکنه حق به طه میدم یه روز 3بار از خواب

بیدارمون کردفقط برا صبح خوبه تا نذاره زیاد بخوابیم

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:27 ] [ مامان سمیرا ] [ ]
خاطرات این چند روز که مهمون داشتیم و کلی سرمون گرم بود محمدطه هم که اونقد خوشحال شده بود در پوست خود نمی گنجید و میگفت که من الان خیلی خوشحالم و  عشقش قاسم ملقب به (مامان قاسم ) که اومد پیشش دیگه نور الله نور شده بود صبح تا شب قاسم و رضا (پسر خالش ) رو گرفته بود واسه نوکری که باهاش بازی کنن و هر کاری دلش می خواست اونا مجبور بودن براش انجام بدن بیچاره ها از کت وکول افتاده بودن ما خودمونم دلمون براشون می سوخت

سمیه هم که سر سفره ناهار 2پشقاب بزرگ سالاد کشیده بود و طه حواسش جمع بود که کی چی می خوره  یهو برگشت به سمیه گفت چه خبرته؟!  چقد میریزی و همه کلی به حرف محمدطه خندیدن

خلاصه اینکه کارمون شده بود سفره انداختن وجمع کردن که موقع شام وقتی می خواستیم سفره بندازیم طه برگشت گفت : بازم می خواید سفره بندازید .


بیچاره محمدطه هم خسته شده بود مامان محمدطه هم که صبح تا شب مشغول پخت و پز بود  و چایی که دیگه اندازه نداشت حتی وقت یه دیقه استراحت هم نداشت که بشینه با مهموناش دردو دل کنه خلاصه این چند روز خیلی خوش گذشت .

هر چند وقت نکردیم پیش هم بشینیم اخه همش مشغول خوردن و شستن و اخرش هم اونقد خسته می شدیم که از خستگی زیادمی خوابیدیم مثه خرس قطبی و تا صبح بیدار نمی شدیم ولی خیلی خوش گذشت تا باشه از این تعطیلات                                                                                     

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:39 ] [ مامان سمیرا ] [ ]
تمام خوبی ها را برایت آرزو می کنم نه خوشی ها را؛

ادامه مطلب
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:22 ] [ مامان سمیرا ] [ ]

سلام مهربون پسر دنیا  این چند روز تعطیلات خیلی خوش گذشت اخه عزیز دلم مهمون داشتیم خاله ها اقا جون دایی همه با هم بودیم کلی خوش گذروندیم تو هم که میگفتی مامان من الان خیلی خوشحالم و صبح  با دیدن خاله اقدس گفتی اااااااااااااااااااا

وبرا خودت کلی بازی کردی وسرگرم شدی

خلاصه اینکه وقت نکردم به وبت برسم بقیه هم تو پست بعدیت که خاله زهرا ومریم نوشتند برات میذارم فقط این رو بگم حیفم اومد یاداشت نکنم بعد ظهر که نشسته بودم برگشتی بهم گفتی مامان دعوا خوب نیست خوشحالی خوبه ومنم با این حرفت کلی خندیدم و ازت پرسیدم مگه کی دعوا کرده گفتی هیچکی نفهمیدم  این حرف رو برا چی بهم زدی.

عزیزم عاشقتم بقول خاله زهرا بوس به وجودت



[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:20 ] [ مامان سمیرا ] [ ]
مرو که کوچه برای پرت خطر دارد                                   مرو که رد شدن امروز دردسر دارد

مگر نگفت خداوند خلقتت حتّی                                     برای صورت تو برگ گل ضرر دارد ؟

گمان نمی کنم این مرد بی حیا اینجا                            بدون حادثه دست از سر تو بردارد

ز روی پوشیه زد... تازه این چنین شده ای                    که چشم هات فقط دید مختصر دارد ...

بزرگ بانوی این شهر باورت می شد                           ز روی خاک کوچه حسن گوشواره بر دارد؟

میان کوچه بدون رمق ، بدون فدک                             نشسته فاطمه ... یعنی علی خبر دارد ؟

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 8:33 ] [ مامان سمیرا ] [ ]

سلام بر گل نسترن و شکوفه های بهاری، چند روزی که محمدطه به خونه اقاجون اومدهو خیلی خوشحال شده اخه 10 روزی بود که نه من محمدطه رو دیده بودم و نه اون ما رودیده بود و تو این چند روز به باغ و صحرا می بریمش تا بهش خوش بگذره که واقعا هم بهش خوش می گذره

یه روز هم رفته بودیم براش از صحرا تره اوردیم اونم میگه خاله رفته صحرا علف اورده تا من بخورم سیر بشم اخه الان بهار و فصل شکوفه های بهاری است و باغ و صحرا رفتن خیلی صفا میده جای همتون خالی

  بابایی هم به ماموریت رفته و براش یه عروسک شاسخین و یه توپ ابی اورده البته چند روز پیش هم اقاجون براش یه توپ قرمز خریداما از شانس بد دیروز که به باغ رفته بودیم امیرحسین اومده بود خونمون و توپ طه رو برده بود

محمدطه هم صبح به مادرش گفت : بریم توپم رو از خونه امیر بیاریم بابایی می خواد بیاد زشته الان که دارم این رو می نویسم   بازم نمی دونم طه کجارفته (مغازه ، باغ ، صحرا )نمی دونم هر جا باشه داره بهش خوش می گذره و گرنه تا حالا اومده بود

تو این مدت هم که من پیشش نبودم  واسه همین چند روز که از من جدا نمی شه و بهش میگن خاله دیگه نمیاد پیشت اونم میگه می خوام ببرمش می کشمش منم سربسرش گذاشتم که دیگه شوهر کردم نمیزاره بیام ، محمدطه میگه : شوهرت رو بده مادر گلبدن.و اخر با کلی شیرین زبونی که میکشمت واقا جون اجازه میدی ببرمش باهاش اومدم خونشون

[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 21:42 ] [ مامان سمیرا ] [ ]
گاهی باید مسموم شویم؛

تا به حقیقت نصیحت مادر برسیم که ؛

«نباید از دوره گردهـا چیزی گرفـت» ...



[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 8:0 ] [ مامان سمیرا ] [ ]

این چند روز هوا خیلی گرم بود. انگار تابستون شده! طه هم که عادت کرده تا از خواب بیدار میشه بره تو حیاط یا به مادر یا بابایی گیر میده و اونا رو تو اون افتاب گرم میکشونه بیرون صورتش هم بس که تو افتاب میره سوخته وسیاه شده

تازه  ظهر اصرار میکنه که بریم پارک مادر هم باهاش میره تادو ساعت بعد بر میگردن اونم با کلی اصرار به طه که بریم خونه

بعد ظهر هم بعد استراحت میره  تو کوچه دوچرخه بازی میکنه

[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 22:30 ] [ مامان سمیرا ] [ ]
 تولد تولد تولدت مبارک      مبارک مبارک تولدت مبارک

عاقبت در یک شب از شبهای دور                                    کودک من پا به دنیا می نهد

آن زمان بر من خدای مهربان                                        نام شورانگیز مادر می دهد

بینمش روزی که طفلم همچو گل                                     در میان بسترش خوابیده است

بوی او چون عطر پاک یاسها                                      در مشام جان من پیچیده است

پیکرش را می فشارم در برم                                      گویمش چشمان خود را باز کن

همچو عشق پاک من جاوید باش                                  د
ر کنارم زندگی آغاز کن!

سه سال  کنار هم زیستن ، با هم بودن ، لذت بخشترین روزای زندگیمه .

محمد طه عزیزم من عاشقتم ، تو شدی تمام دار و ندار زندگیم ، تو شدی همدم تمام روز و شبام ، تو شدی بودنم . عاشقتم عشق کوچولوی من .

احساس می کنم غرق در زیبا ترین لحظه های زندگیم وقتی بهم لبخند می زنی ،  تو بهترین و زیباترین و دوست داشتنی ترین پسر دنیایی برای مامانت .

تولد سه سالگیت مبارک نفسم

[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 23:40 ] [ مامان سمیرا ] [ ]

سلام بر تو ای زهرای مرضیه

و درود خدا بر روزها و ایام کبود ...

امشب تولد طاهاست

تولد فرزند خودت ای بانو ...

خداوندا به حق بانوی من خانواده ام ، مادرم ، مریم و ... را از تمام بلاها و سختی ها برهان و بهروز گردان

امشب تولد طاها

جای مریم هم خالی است

همیشه می گفت  ؛ خاله قربونت بشه

پسرم تولدت مبارک ...

امرور عصر با هر ترفندی بود 3 تایی با مادر مش  محترمت بردیمت دکتر

سرماخوردی پسرم

خانم دکتر می خواست  ته گلوت رو نگاه کنه که با حوصله گفتی بزار آدامسم رو درارم و خیلی با مزه بود این کارت

ای زیبای من

با هوش و وروجک بابا ...

راه افتادیم به سمت فروشگاه گفتم چی میخوای برات بگیرم گفتی تو فقط بیا راه بیا هی چی نمی خوام

بابا فدات بشه عزیزم با این حرف زدنت

آخه هر وقت بیرون می ریم باید یکی بشه نوکرت و همش بغلت کنه و تو هم حرف بابارو به خودم پس دادی

وای خدای من از دست این وروجک ...

خلاصه 4 تایی رسیدیم فروشگاه و رفتم شیرینی کشمشی برات خریدم

.

.

.

حالا هم خونه ایم و کنار هم شام خوشمزه مامانی رو که ماهی پلو بود خوردیم

بازم میگم

تولدت مبارک

از خداوند بحق بانوی زهرای  مرضیه می خوام که عاقبت بخیر باشی پسرم

[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 23:8 ] [ مامان سمیرا ] [ ]

عزیز دلم امسال جشن تولدت رو خونه اقا جون گرفتیم وهمه خاله ها تو جشنت بودن و کلی شادی کردیم من بابایی که ظهر اونروز رفتیم خونه خاله بهار مهمون بودیم

و بعد از اون رفتیم برات کیک شیرینی رو که سفارش داده بودیم گرفتیم

وقتی که رسیدیم همه تزيين رو خاله مریم و بقول خودت اون یکی مریم وخاله زهرا انجام داده بودن

مادر خاله میترا وخاله زهرا هم غذا رو اماده کرده بودن واینکه خیلی خوش گذشتوتو هم همش میرقصیدی وتولدت مبارک مبارک میگفتی

پسر گلم  ایشالله که بهترین روزا رو پیش روت باشه وهمه در کنار هم زیباترین لحظات رو داشته باشیم

عزیز مامان دوست دارم


برچسب‌ها: جشن تولد, محمدطه
[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 16:3 ] [ مامان سمیرا ] [ ]

امسال عید خونه اقا جون بودیم وکلی خوش گذشت اینم سفره هفت سین که خاله مریم چیده

[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 18:10 ] [ مامان سمیرا ] [ ]

امروز سفره هفت سین رو چیدیم بخاطر اینکه فردا دیگه می خوایم واسه عید نوروز خونه اقاجون بریم محمدطه هم همش گیر میده به سفره هفت سین مخصوصا به تخم مرغی که باباش رنگش کرده  وهی جابجا شون میکنه وتموم سیب ها رو گازمیزد ومیخندید



[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 19:50 ] [ مامان سمیرا ] [ ]

امشب  تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . . .

یه دعای قشنگ برای همسر مهربانم

الهی جاده زندگیت هموار 

آسمون چشمات صاف و دریای دلت همیشه آروم و زلال باشه       

و هیچ وقت از زندگی خسته نشی . . . 

   همسر مهربانم تولدت مبارک

[ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 11:10 ] [ مامان سمیرا ] [ ]

آرزو دارم نوروزی که پیش رو دارید

آغاز روزهایی باشد که آرزو دارید

همسر مهربانم ومحمد طه بهتر از جانم  عیدتان مبارک

دنیا را برایتان شادِ شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا، آرزومندم  ...


[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 9:24 ] [ مامان سمیرا ] [ ]

محمد طه تو رختخواب  با چشم بسته با دستش دنبال  چیزی می گرده .

  لباسم رو که میگیره و میگه عژیژم بیا پیشم دستش رو تو لباسم میبره و آروم  می خوابه  . 

من پر می شم از یه حس عالی وبسیار زیبا که طه بهم میده

[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 15:1 ] [ مامان سمیرا ] [ ]
نزدیکه عیده و همه مشغول خونه تکونی و گردگیری و ...

خوش به حال خودم که خونه تکونی نکردم....!!!

امروز دو روزه که از خونه اقا جون اومدیم وهنوز خونه تکونی نکردم

فقط دکور خونم رو عوض کردم و طوری چیدم که فضای بیشتری تو خونه خالی باشه

اخه از محیط شلوغ بدم میاد واینکه طه عزیزم راحتر با ماشینش بازی کنه

و همه از دکورم خوششون اومد و دلواپسم که کارام روانجام بدم تا به بقیه کارام وخرید برسم

وبیشتر وقتم هم  سرگرم بازی با طه ام که یه ساعت میره رو تاب و پایین نمیاد و همش میگه موشی هولم بده واونقده زبون میریزه تا فکر پایین اومدنش رو نکنم

 

 

[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 17:47 ] [ مامان سمیرا ] [ ]

امشب چهار روزه که خونه اقا جونیم و محمدطه میگه قصه شنگول و منگول ، حبه انگور رو خاله برام بگو اونم شروع کرد به گفتن و طه هم کلی کیف می کرد و گوش می داد

که خاله اشتباه گفت اقا دزده که محمدطه پرید تو حرفش و گفت اقا دزده  نه اقا گرگه

خلاصه قصه تموم شد و خاله تو فکر بود که محمدطه برگشت گفت ایشی داری فک میکنی اونم گفت اره اگه گفتی دارم به چی فک می کنم طه هم میگه به کتاب قصه فک میکنی

افرین سوباسا حدست درست بود اخه خاله همه گفت  که راستش منم داشتم به کتاب قصه فک می کردم که برا عیدی طه کتاب قصه بگیرم و تو عید بهش کادو بدم و طه هم فکر خاله رو خوند

[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 20:35 ] [ مامان سمیرا ] [ ]

امروز با محمدطه کلی بازی کردیم اخه بهش گفتیم که کوچولو بودی با زانو راه می رفتی و از بعدظهر تا الان داریم تو خونه چهار دست و پا راه می ریم و هی همش میگه مامانی بیا علف بخوریم و گل رو فرش رو به جای علف می خوریم مامانی قربون علف خوردنت بشه پا درد گرفتیم بس که تو خونه گشتیم وعلف خوردیم و میگه مامانی گوشفند شو توگریه کن تا بازی کنیم و علف بخوریم

طه میگه مامانی، مامانی بیا برات علف اوردم و میاره میزاره دهنم و میگه شگ اقا گرگه نیاد بخورمون ولی بعدش که براش تعریف کردم اقا سگه مواظب بع بعیه میگه اقا گرگه نیاد و خودش رو لوس میکنه و میاد پیشم قایم میشه که گرگ نیاد

 خلاصه بس که اذیتمون کرد خاله حرفش رو پس گرفت گفت طه تو کوچولو بودی همش میدوئیدی اخه بس که با زانو رفتیم
و اخرش  نتیجه گرفتیم که دیگه برا  طه خاطره تعریف نکنیم
[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 20:44 ] [ مامان سمیرا ] [ ]
خدایا عزیزانم را برایم حفظ فرما تا در سرایت بتوانم بیش از این به انها محبت نمایم

ای بار تعالی تو را به خاطر این همه نعمت زیبا که در خانواده ام جاری ساخته ایی شکر میکنم

از همسرم ؛ فرزندم ؛ مریم و مادرم و ... تمام کسانی که تا به حال سنگ صبور سختی هایم بوده اند و در بدترین شرایط با من بوده اند ممنونم

ای والا ترین والا از تو می خواهم والاترین خوبی را در حق این عزیزانم
سمیرا
محمد طه
مریم
.
.
.

الهی آمین 


[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 23:8 ] [ مامان سمیرا ] [ ]

سلام بر آنانی که خالق شرایط اند نه زاده شرایط ...

جلوه و شکوه هر سرزمین مدیون فکر و دست توانای مهندسین است ...

اندیشه اتان توانا و روزتان مبارک

همسر عزیزم  روزت  مبارک

[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 16:29 ] [ مامان سمیرا ] [ ]

آری ، خنده های تـــو

بزرگترین ِ آرزوهـــایِ مـن انـد.

شادمانه بخــند؛

بگذار تا برآورده شوند ...


[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 15:59 ] [ مامان سمیرا ] [ ]
هر بار که محمدطه برنامه کودک میبینه بهش علاقمند میشه و می پرسه من کیم ما هم میگیم مثلا

 بار پاپاپا ،که عوض میشه

من کیم :مگی  که ناراحت شدم

 پاندا : رو که میدید فکر می کرد باید بلند بشه و کارای اونو انجام بده وبه اوج شیطونی رسیده بود

 من کیم : اوسا ممد و ماشینش رو میبره تعمیرگاه و از ما می پرسه خوب شده رنگش ابی ما میگیم اره .

 من کیم : نونالدو سفید فوتبال بازی می کنم

جدیدا هم لوک خوش شانس رو میبینه و یه تفنگی دستش می گیره وکلی با باباییش تفنگ بازی می کنند محمدطه در حال حاضر برنامه کودک فوتبالیست ها رو میبینه و از سوباسا خوشش اومده و

 میگه من کیم سوباسا و نمی تونیم اسمش رو صدا بزنیم میگه نه من سوباسام

 خاله کیه : ایشی،

مامان : تارا 

بابایی : کاکارو،

هزار بار می پرسه من کیم تو کی  بابا مامان کیه

در این اوضاع ماهم از فرصت استفاده کردیم وبه اسم سوباسا که همه چی می خوره تو هم بخور  بهش میدیم و کلی کارها رو راحت تر کرده

 پشت تلفن هم که اقاجون محمد طه صدا میزنه میگه نه من محمد نیشتم اسمم سوباساست من سوباسام فوتبال بازی می کنم

 یه شب هم  که خاله از دستش پشقاب افتاد و صدای بدی داد که یدفعه محمدطه گفت ایشی چه خبرت و ماهم کلی خندیدیم .

[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 20:34 ] [ مامان سمیرا ] [ ]

[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 12:32 ] [ مامان سمیرا ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بنام خدای سبحان خدایی که هرچه دارم از اوست
ازخدا انقدر خوشبختی برایت میخواهم ، که جز خدا در باور هیچکس نگنجد...

برچسب‌ها وب
امکانات وب
برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


قالب میهن بلاگ download وبلاگ سیتی قالب بلاگ اسکای وبلاگ نویسان قالب وبلاگ دیکشنری آنلاین ایجاد فرم تماس ایجاد گالری عکس نمایش اوقات شرعی تقویم جلالی رتبه سنج گوگل مترجم سایت نمایشگر آی پی گوگل ساخت کد صوتی آنلاین آمارگیر فونت های زیباساز تغییر شکل ماوس فال حافظ فال عشق طالع بینی هندی طالع بینی ازدواج بازی آنلاین